تبليغاتX
♥ღღ♥ღرهــــــــــا♥ღღ♥ღ


♥ღღ♥ღرهــــــــــا♥ღღ♥ღ

خدا رو دوستم دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داد

قصه پاييزي ما شروع يه فصل سرده ديگه است

بين ما فاصله زياده قسمت ما چيز ديگه است

قسمت من قسمت تو

قسمت ما جدايي و تنهايي بود

 فصل زرد بهونه ي تازه ديگه است

يادته عاشقم و عاشقت بودم

تنها فكر و ذهن و نفس

رها بود وبس

اما نه!!! رهايي حرف ديگه است

فراموش كردنم مرگ ديگه است

دارم مثل برگاي پاييزي ، خزون ميشم

به دادم نميرسي ؟

دارم تنهاي تنها جون ميدم

اما بازم پاييزو دوست دارم

زردي نم نم باروني شو دوست دارم

ميدونم واست مهم نيس اما

مثه هميشه  دوست دارم!

بهار امسال  ديدمت تنها نبودي

خيره به چشاي يه غريبه مونده بودي

نميدونم بهار امسالتون

مهربوني يا جدايي!!!

اما پاييز واسه ميلاد هميشه همون زردي وخزوني

قسمت هميشه من جدايي و رهايي

رها

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:10 توسط میلاد| |

پاهام و جمع كرد بودم تو شكمم رو صندلي اخري اتوبوسي كه داشت منو دورتر و دورتر ميكرد

نشسته بودم اواخر بهمن ماه بود درست چله زمستون داشتم از پنجره ي غم زده اتوبوس به دونه

هاي سفيد برف نگاه ميكردم كه انگار خودشون و به اغوش سرد و بي روح زمين مي رسوندند

چشمام رمق پلك زدنم نداشت قلبم كند ميزد انگار داشتن مجبورش ميكردن كه ديگه حركت نكنه

ديگه واسه هيچ كسي ضربان نزنه! يه جور حس تهي بودن داشتم انگار وجود ندارم انگار مردم

و روحم اينجاست انگار دارم واسه هر لحظه از نفسايي كه ميكشم به عزرائيل باج مي دم . دستم

و اروم رو سينم گذاشت فلز سرد و كوچيكي رو تو مشتم گرفتم اين تنها يادگار نرگسم بود!! با

دستاي سرد و بي رمقم گردنبند و از گردنم وا كردم قشنگ بود و ظريف يه پلاك خوشگل بود كه

الان بيشتر از هميشه دوسش داشتم و روش ان يكادٌ... نوشته شده بود وقتي ديدمش بيشتر ضعف

كردم مي خواستم گريه كنم ولي هيچ اشكي از تو چشاي آبيم در نمي اومد اين همون چشايي بود

كه باهاشون نرگس و نگا ميكردم ولي اونام ديگه به حال من گريه نميكردند چشماي حق

نشناس !!! دوباره رو به پنجره غبارگرفته كردم اسمونم داشت مثه من خودش و خالي ميكرد

برف شديد و شديد مي باريد كاش بيرون بودم كاش برفام منو با خودشون اب ميكردن و ميبردن

نرگس عاشق برف بود اصلا يادمه كه تو يه روز برفي ديديمش يه پالتوي مشكي پوشيده بود با يه

شال سفيد ميگفت دوست دارم هميشه سفيد بپوشم ولي پالتو سفيد ندارم!!!

(اين داستان متفاوت است!!)

ادامه داستان کلیک کنید


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:0 توسط میلاد| |

حس ميكنم ديگه دوسم نداري!!

حس ميكنم زياديه وجودم

چرا به اين زودي ازم بريدي

من كه گل سر سبد توبودم

حس ميكنم تو اين روزا نميخواي

يه لحظه هم حتي منو ببين

كاش ميدونستم عشق ديروز من

فردا كه شد تو با كي همنشيني

حس ميكنم حضور من كنارت

باعث دل خستگي تو باشه

شايد سفر رفتن من يه فصله ، تازه اي از زندگي تو باشه

حس ميكنم بايد از اينجا برم جايي كه هيشكي راهش و بلد نيست

بايد برم كه قدرم و بدوني يه مدتي تنــــها بموني بد نيست

دوسم نداري ميدونم دوسم نداري

اما تو چشمات ميخونم كه بيقراري

خدا كنه كه برگردي تو پيشم

بدون تو من ديوونه ميشم

رها 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:18 توسط میلاد| |

آغوشت و به غیر من به روی هیشکی وا نکن

 من و از این دلخوشیا ، ارامشم جدا نکن

 من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

 واسه بودن کنارت تو بگو که چیکار کنم؟

 من و تو اغوشت بگیر

 اغوش تو مقدسه

 بوسیدنت برای من

 تولد یک نفسه

 چشمای مهربون تو

 من و به اتیش میکشه

 نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

 فقط تو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

 به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار

 مهر لبات و رو تن و روی لب کسی نزن !!!!

 فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من …

 رها

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:59 توسط میلاد| |

قسمت نبود دوباره دستاتو بگیرم

قسمت نبود قلبم وحتی پس بگیرم

میگن همه چی قسمت نبود

 پس قسمت من چی بود؟

قسمت من دوری از تو

قسمت من جدایی از تو

امروز قسمتم بود غریبانه ترکم کنی

مثه اواره ها خراب و دیوونه ام کنی

امروز قسمت بود تنهام بزاری

وای که چرا همه چی قسمت من بود؟

تبریک میگم قلب صبورم

دیگه صبوری فایده نداره

تسلیت میگم !

 دلم دیگه سنگ صبوری نداره

اروم اروم پشت قاب عکسمون شکستم

بیا ببین حتی پشت عکسم دل شکستم

چشامو یه لحظه از در برنداشتم

میگم میاد دلش نمیاد بزاره تنهام

اما دلم میگه رفتی که رفتی

رهات و تو سختیا جا گذاشتی

میلاد

 رها

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط میلاد| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes